محمد بن حسين البيهقي
922
تاريخ بيهقى ( فارسي )
كرد . تا راست شد 1 ، استادم همچنان انديشهمند مىبود . بو سهل گفت : سخت بىنشاطى ، كارى نيفتاده است . گفت : ازين حالها مىانديشم كه در ميان آنيم . كه كارى بسته 2 مىبينم ، چنان كه به هيچگونه انديشهء من ازين بيرون نمىشود ، و مىترسم و گويى بدان مىنگرم كه ما را هزيمتى افتد در بيابانى ، چنان كه كس بهكس نرسد 3 و آنجا بىغلام و بىيار مانم و جان بر خيره 4 بشود و چيزى بايد ديد كه هرگز نديدهام . امروز كه از عرض لشكر بازگشتم ، به گورستانى بگذشتم ، دو گور ديدم پاكيزه و به گچ كرده 5 ، ساعتى تمنّى كردم 6 كه كاشكى من چون ايشان بودمى در عزّ تا ذلّ 7 نبايد ديد ، كه طاقت آن ندارم . بو سهل بخنديد و گفت : اين سودايى 8 است محترق 9 ، اشرب و اطرب و دع - الدّنيا 10 ، بخور . خوردنى نيكو 11 و شرابهاى نيكو پيش آوردند و مطربان و نديمان در رسيدند و نان بخورديم و دست به كار برديم ، و روزى سخت خوش به پايان آمد ، كه بسيار مذاكره رفت در ادب و سماع 12 و اقتراحات 13 ، و مستان 14 بازگشتيم . و پس ازين به روزى چهل استادم گذشته شد ، رضى اللّه عنه - و پس ازين بيارم - و ما از هرات برفتيم و پس از هفت ماه به دندانقان مرو 15 آن هزيمت و حادثهء بزرگ افتاد و چندين ناكاميها ديديم و بو سهل در راه چند بار مرا گفت « سبحان اللّه العظيم 16 ! چه روشن رأى مردى بود بو نصر مشكان ! گفتى اين روز را مىديد كه ما در اينيم . » و اين چه 17 بر لفظ بو نصر رفت درين مجلس ، فراكردند 18 تا بامير رسانيدند و گفتند « چون از لفظ صاحب ديوان رسالت چنين سخنان به مخالفان رسانند و وى خردمندتر اركان دولت 19 است ، بسيار خلل افتد و ايشان را دليرى افزايد . » امير بدين سبب متغيّر شد سخت ، امّا خشمش را نگاه داشت تا آنگاه كه كرانه شد 20 . و گفتم درين قصّه كه در ادب مذاكرت رفت در آن مجلس ، هر چند اين تاريخ جامع سفيان 21 مىشود از درازى كه آن را داده مىآيد ، بيتى چند از مذاكرات مجلس آن روزينه 22 ثبت كنم ، قصّه تمامتر باشد . و من اين ابيات نداشتم و بگويم كه بدست من چون افتاد : مردى بود بهرات كه او را قاضى منصور گفتندى ، رحمة اللّه عليه ؛ و در فضل و علم و دبيرى و شعر و رسالت و فضايل دستى تمام داشت . و شراب و عشرت دوست